فصل سوم: تصميم سازی ومفهوم سازی:نقش مدير                 ارديبهشت 1385

صفحه نخست

 

  مفهوم­سازی گذشته­نگر

. ذهن انسان يک ماشين استنتاج است. ذهن درگير مسايلی از قبيل مشاهدة الگوها و روابط، استنتاج علت­ها و معلول­ها، تحميل و اعمال گزينه­های انتخابی پيشين که به خاطر مانده­اند بر داده­های موجود، جهت ايجاد نظم و معناست. هنگامی که دست­اندرکاران هاکسلی با رفتارهای کسی مواجه می­شوند، به دنبال درک علت آن رفتار برمی­آيند. وقتی که نتايج سازمانی را مشاهده می­کنند، می­کوشند تا دريابند که چه سياست­ها، تصميم­ها، منافع و علايقی منجر به آن شده است. برای آنان آسان است که سناريوهايی را تصوير کنند که به نتايج حاصله معنا می­دهند. آنان می­توانند به بازنگری بپردازند و بگويند تمامی علايمی که به آنان قدرت پيش­بينی نتيجه را بخشيده، در واقع موجود بوده­اند و آنها فقط بايد چشمشان را باز می­کردند و آن علايم را می­ديدند. آن سهولتی که در اين کار نهفته است موجب می­شود که باور آنان در اين مورد تقويت شود که می­توان علت و معلول را شناخت و اساساً جهان پيش­بينی­پذير است. با اين حال، آنان ممکن است به سهولت و به انحای گوناگون دچار خطا شوند.

 بار ساير تبيين­ها نخواهند رفت. تفسير آنها از تاريخ، بر نگرش آنها به آينده تأثير می­نهد.

دست­اندرکاران هاکسلی به طور مستمر با يکديگر و با محيط خود تعامل دارند، و به همين دليل تفاسيرشان از واقعيت به انحای گوناگون انسجام می­يابد و تعديل می­شود. آنان درکی مشترکف زبانی مشترک، و تاريخی مشترک را می­سازند. آنان خالق يک فرهنگ­اند.

 


فرهنگ سازمانی:

کارايی، آداب، مديريت

دست­اندرکاران هاکسلی، از طريق اعمال و افکارشان، فرهنگی را ايجاد کرده­اند که به نوبة خود، بر اعمال و افکارشان تأثير می­نهد. فرهنگ سازمانی، روشی نيرومند و مؤثر است برای بررسی اينکه دست­اندرکاران سازمان­ها و نهادها چگونه واقعيت اجتماعی را به مدد تعاملات و تفاسير خود می­سازند. فرهنگ، بازتاب فرآيندهايی است که هاکسلی به مدد آنها تنش­های ميان عقلانيت و مفهوم­سازی را رفع و رجوع می­کند.

فرهنگ در حکم «چسبی اجتماعی يا هنجاری است که اجزای سازمان را به هم متصل می­کند. فرهنگ، بيانگر ارزش­ها يا آمال اجتماعی و باورهايی است که در ميان اعضای سازمان مشترک است. اين ارزش­ها يا الگوهای باور، در نشانه­هايی نمادين تجلی می­يابند؛ نشانه­هايی همچون اسطوره­ها، مناسک، افسانه­ها، و زبان متمايز» (Smlrcich, 1983, P.344). فرهنگ بر نحوة درک و چگونگی رفتار دست­اندرکاران هاکسلی تأثير می­گذارد. فرهنگ «هدف، تعهد و نظم را ترغيب و تشويق می­کند؛ انسجام اجتماعی و معنايی را پديد می­آورد؛ و انتظارات رفتاری را وضوح می­بخشد و تبيين می­کند. فرهنگ از طريق دست­اندرکاران يک سازمان، بر سازمان تأثير می­گذارد» (Masland, 1985, P. 158) .

فرهنگ تأمين کنندة «جهت­گيری­ها و نگرش­های اساسی» است که تعميم دربارة هويت سيستم­های غيرخطی، نظير هاکسلی را ميسر می­سازد. فرهنگ به وجود آورندة «چارچوب» يا طيفی از رفتارهای محتمل است که عملکردهای سازمان معمولاً در ضمن آنها صورت می­گيرد. هر سازمانی، بنابر تعريف دارای يک فرهنگ است، که شايد قوي يا ضعيف و منسجم يا غيرمنسجم باشد؛ اثربخشی و توسعة سازمانی را تسهيل کند يا مانع آن شود. هنگامی که فرهنگ، بسيار نيرومند و منسجم باشد، می­تواند به صورت يک داستان بلند سازمانی ظاهر شود؛ داستان شناخت­ها و درک­هايی عام از منحصر به فرد بودن و موفقيتی که اعضاء در شمار اندکی از مؤسسات متمايز کسب کرده­اند (Clark, 1972). چنين داستان­های بلندی را معمولاً برای رهبرانی فرهمند و واجد ارزش­هايی نيرومند، می­سازند که يا يک دانشگاه را بنيانگذاری کرده­اند يا به هنگام بروز مشکلات و بحران­ها و تحولات اساسی به ميان صحنة دانشگاه پا نهاده­اند. در هر دانشگاهی داستان­های تقريباً مشابهی از اين دست وجود دارد، گرچه هر داستانی برای راويان آن يکتا و بی­همتا تلقی می­شود (Martin, Feldman, Hatch and Sitkin, 1983) اين امر نشان می­دهد که فرهنگ­های سازمانی ممکن است در جايی بيرون از خود سازمان ريشه داشته باشند.

از آنجا که سيستم­ها سلسله مراتبی هستند، هاکسلی زيرسيستمی متعلق به ساير سيستم­ها محسوب می­شود و در نتيجه فرهنگش نيز متأثر از فرهنگ­های آن اَبَرسيستم­هاست. به عنوان مثال، برخی از جنبه­ها و ابعاد فرهنگ هاکسلی در فرهنگ سيستم آموزش ملی، در فرهنگ علمی و تخصصی، در فرهنگ رشته­ها، و همچنين در فرهنگ خود هاکسلی ريشه دارد (Clark, 1983). فرهنگ­های سازمانی همچنين ممکن است تحت تأثير فرهنگ سيستمی مشابه، همچون مدارس عالی محلی، دانشگاه­های ايالتی، يا دانشگاه­های کوچک علوم­انسانی قرار گيرد. برخی از اين عوامل موجب می­شوند که تمامی دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی، مشابه هم به نظر برسند، در حالی که برخی ديگر موجب می­شوند که اين نهادها فاقد هرگونه شباهتی به نظر آيند.

نيروهای شباهت فرهنگی. بسياری از عوامل فرهنگی بر هاکسلی تأثير می­گذارند، همان گونه که بر بسياری از ديگر دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی در اين کشور تأثير می­نهند. فرهنگ سيستم آموزش ملی موجب می­شود که دانشگاه­ها به درک مشترکی از مفاهيمی مثل ممتازبودن و دسترسی برسند، و همگی قبول کنند که آموزش و پرورش نه فقط به خاطر دلايلی داخلی، بلکه همچنين به دليل اهميت آن در آماده­سازی دانش­آموختگان جهت اشتغال، نهادی ارزشمند است؛ و نيز بپذيرند که سياست سازمانی تحت نظر و اشراف هيأت امناست.

فرهنگ حرفه­ای برای خودمختاری، نشانه­های آمادگی حرفه­ای نظير مدارک تحصيلی و علمی، و باور به تعهد ايثارگرانة هيأت علمی و مديريت، اهميت قائل است. اين فرهنگ موجب می­شود که هيأت علمی به خدمت در جهت هدف علم و دانش، و صداقت علمی، و همچنين به اهميت ضرورت آزادی­های علمی باور داشته باشند. اينها انديشه­هايی است که به استحکام و پيوند رشته­ها و حرفه­های علمی مدد می­رسانند. قوت چنين ارزش­هايی را استمرار آشکار آنها در نهادها و دانشگاه­ها، از هر نوع که باشند، نشان می­دهد (Bowen and Schuster, 1986) .

فرهنگ­های مبتنی بر رشته­های علمی، مستعد ايجاد تفاوت در ميان دانشگاه­هاست، اما اين استعداد به ندرت به فعليت می­رسد. رشته­های تحصيلی واجد فرهنگ­های مختلفی هستند که بر تفاوت­های موجود در روش­ها و شيوه­های پژوهشی­شان، واژگان مشترکشان، عضويتشان در جوامع فرهيخته، و اصول اخلاقی و منظرهای نمادين و بنيادين مشابه­شان مبتنی است (Ladd and Lipset, 1975, Clark, 1983) . اين تفاوت­ها آن اندازه معنی­دار هستند که از دانشگاهی متشکل از هيأت علمی علوم انسانی و تعدادی دانشجو، انتظار برود فرهنگی متفاوت از دانشگاهی که فناور و مهندس تربيت می­کند داشته باشد. ليکن وقتی دانشگاه­ها به لحاظ برنامه­ريزی به يکديگر شباهت پيدا می­کنند (Birnbaum, 1983) ، تفاوت­های عمده در فرهنگ­های دانشگاهی اهميت سابق خود را از دست می­دهند.

اين سه سيستم فرهنگی – سيستم آموزش ملی، حرفة دانشگاهی، و رشتة علمی – تأثير عميقی بر هاکسلی داشته­اند؛ چنانکه بر اکثر سازمان­های ديگر نيز چنين تأثيری داشته­اند.

نيروهای دخيل در تفاوت­های فرهنگی. آشکارترين منبع تفاوت فرهنگی از درون خود سازمان نشأت می­گيرد. در هر دانشگاهی، اسطوره­ها، افسانه­ها، داستان­ها و حکايت­ها، و نمادها به مرور زمان، واجد معنا می­شوند و به ايجاد حس جامعه­ای واحد بودن کمک می­کنند و به تشويق تعهد مدد می­رسانند. با اين حال، قوت اين فرهنگ­ها به ميزان گسترده­ای متفاوت است. فرهنگ­های نيرومند به احتمال زياد در دانشگاه­هايی ديده می­شود که کوچک­اند، قسمت­های وابسته به هم دارند، قديمی­اند، تجربيات مختلفی از تأسيسی سخت و تحولات عظيم دارند و به شکل موفقيت­آميزی جهت بقای خود و حفظ موقعيتشان کوشيده­اند (Clark, 1983; Masland, 1985) .

يکی ديگر از منابع اصلی تفاوت­های فرهنگی، در ميان بخش­های دانشگاه­ها، نظير مدارس عالی محلی، دانشگاه­های پژوهشی، يا دانشگاه­های علوم انسانی هويدا می­شود. اعضای هيأت امنای اين گونه دانشگاه­ها و مديران آنها، واژگان متفاوتی را به کار می­گيرند، در انجمن­های متفاوتی عضويت دارند، نشريات متفاوتی را مطالعه می­کنند، بر اهميت مأموريت­ها و اهداف متفاوتی تأکيد می­ورزند، و هيأت علمی آنها نيز به احتمال زياد علايق و تخصص­های متفاوتی دارند.


تمايزات فرهنگی

. هر دانشگاهی، از جمله هاکسلی، ويژگی­های منحصر به فردی دارد. در يک سطح، فرهنگ­های سازمانی، نظير شخصيت­های فردی، به طور کلی متمايزند. اما چنين نيست که همه اين تمايزها فی­الواقع تفاوتی را ايجاد کنند. تفاوت­های فرهنگی در ميان دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی ناشی از پيش­فرض­ها و باورهاست نه ناشی از تفاوت­های سطحی در ساختار اداری يا برنامة علمی (Schein, 1985) . سازمان­ها به ميزان گسترده­ای احتمالاً در اين ارزش­ها با ساير گروه­های مشابه خود مشارکت دارند، گرچه شايد اين ارزش­ها در ضمن رويه­ها و روش­هايی تا حدی متفاوت منعکس شوند. برای دانشگاه هاکسلی، همچون ساير سازمان­ها (Wilkins and Ouchi, 1983) ، پيشينة فرهنگ­های مشترک گروه­های همانند در اکثر موارد تأثير بيشتری نسبت به تفاوت­های سازمانی دارد.


فرهنگ و محيط

. در فصول قبل، از محيط به سان چيزی «بيرون» از سازمان بحث شد. اما می­توان گفت که «باورها، هنجارها، قوانين و آگاهی­ها فقط در بيرون نيستند بلکه افزون بر اين، در داخل نيز هستند. مشارکت­کنندگان، ذينفعان، ارباب رجوع، همگی در حمل و انتقال اينها سهيم­اند. لذا، محيط­های سازمانی به نحو چشمگيری مهاجم­اند. به گفتة پوگو، ما به محيط رسيده­ايم؛ و آن خود ماييم!» (Scott, 1983. P.16) . فرهنگ دانشگاه هاکسلی بر فرهنگ­های سيستم­های بزرگ­تر، که فرهنگ هاکسلی جزئی از آنهاست، تأثير می­گذارد. گرايش سازمان­ها به تطبيق دادن خود با محيط­هايشان بدين معناست که فرهنگ در هاکسلی از بسياری جهات همچون فرهنگ­های ديگر دانشگاه­هاست.

اما جنبة مهم ديگری هم هست که مشخص­کنندة محيط بيرونی و همچنين محيط درونی هاکسلی است. در فرآيند مفهوم­سازی، سازمان­ها با محيط خود تعامل می­کنند. اما محيطی که سازمان­ها به آن واکنش نشان می­دهند محيط «واقعی» نيست، بلکه محيط نمايشی است – يعنی محيطی است که سازمان آن را از طريق فرآيندهايی که نگرش­ها و معانی را تحت­تأثير قرار می­دهند درک می­کند. در يک معنای واقعی، «سازمان­ها محيط­های خود را از ميان طيفی از گزينه­ها انتخاب می­کنند، و سپس به نحو گزينشی محيط­هايی را که خود در آن مستقرند، ادراک می­کنند.» محيط­های سازمانی به ميزان زيادی توسط خود سازمان­ها ابداع می­شوند!


اسطوره­ها و مديريت

 در يک جهان عقلانی، دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی به نحوی سازماندهی و مديريت می­شوند که فعاليت­هايشان به نحو مؤثری مورد پشتيبانی قرار گيرد يا به اهدافشان برسند. در چنان جهانی، دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی واجد ساختارهايی خواهند بود که فرآيندها، قوانين، و اهداف تعيين شده را پيش ببرند. فی­الواقع، نهادهای آموزشی فعلاً چنين ساختارها، قوانين و اهدافی دارند. ولی اين امر نحوة کار عملی آنها را معين نمی­کند برخی از افراد، اين اختلاف را (ميان مقام نظر و عمل) نشانة ضعف­های مديريت يا رهبری می­دانند. اما نگرش ديگری نيز هست که در محتوايی فرهنگی ريشه دارد که پيشتر دربارة آن بحث کرديم. اين نگرش، اختلاف را امری ضروری و واجد کارکرد می­داند (Meyer and Rowan, 1983) .

جوامع، در مورد اينکه دانشگاه­هايشان بايد چه ساختار و کارکردی داشته باشند، انتظاراتی را ايجاد می­کنند. اين انتظارات، که بخشی از فرهنگ مشترک است، به انحای گوناگون تقويت می­شوند؛ مثلاً به وسيلة درخواست­های قانونی، اعمال و نظرات ذينفعان مهم، يا دارا بودن اعتبار اجتماعی. اين واقعيت اجتماعی مشترک، سازمان را مجبور می­کند تا روش­ها، ساختارها و برنامه­هايی هماهنگ با آن تدوين کند. وقتی که انتظارات اجتماعی، ساختار رسمی سازمانی را تحت تأثير قرار دهد، می­توان آن را انتظارات را نوعی «اسطوره­های عقلانی شده» دانست. اين انتظارات از اين جهت «عقلانی نشده­اند» که برای دستيابی به درخواست­های تخصصی سازمانی، ضروری دانسته می­شوند؛ آنها اسطوره­اند، زيرا اساساً به عنوان سازوکارهای اجتماعی مجازی مورد پذيرش قرار گرفته­اند که نيازی به دليل و اثبات ندارند.

مثال­های اسطوره­های عقلانی شده­ای که بر مراکز آموزش عالی تأثير می­گذارند، بسيار است. مثلاً، دانشگاه هاکسلی اظهاراتی را در باب هدف تدوين کرده است (تا اثربخشی سازمانی را افزايش دهد)؛ در قسمت پذيرش به نمرات SAT توجه می­شود (برای تضمين کيفيت علمی)؛ وظايف کاری را تعريف کرده است (تا از دوباره­کاری­ها جلوگيری شود)؛ و نمودار سازمانی را تهيه کرده است (برای اينکه ارتباطات و تفويض اختيار را تسهيل کند). تقريباً همه در دانشگاه قبول دارند که هر يک از اينها «ضروری» است. اما تعداد اندکی هستند که قادرند به حوادث ويژه­ای اشاره کنند که اين فرآيند «ضروری» يا قاعده و قانون در منجر شدن به نتايج تعيين شده واقعاً نقش داشته است. در واقع هاکسلی برای اينکه کار خود را به نحو بايسته و شايسته­ای انجام دهد چندان به قوانين خود توجه نمی­کند.

هاکسلی از ديدگاه عمومی، دانشگاهی آينده­نگر و موجه است که قادر است در برابر ادعاهای غيرعقلانی و بی­اثر مقاومت کند – البته تا زمانی که بتواند موجوديت برنامه­های درازمدت، بيانات مربوط به مأموريت­ها، و سيستم پاسخگويی را که دانشگاه­ها بايد داشته باشند، موجه و آينده­نگر معرفی کند. چنين برنامه­ها، بيانات و سيستم­هايی ممکن است به جای اينکه تأثيری مهم و معنی­دار داشته باشند، واجد تأثيری نمادين و تشريفاتی باشند. مثلاً، چه بسا برای هاکسلی، مهم­تر اين باشد که اظهار بدارد «برنامه­ای راهبردی داريم»، به جای اينکه برنامه­ای را به اجرا بگذارد.


 

1. making decision

2. making sense

1. Artium

[4]. Heep

[5]. Community colleges

[6]. State universities

[7]. Liberal art colleges

[8]. Pogo