موضوع کنفرانس :   تصميم سازی ومفهوم سازی :  نقش مدير

مشکلات محاسبه و مقايسه

به جزء تصميمات بسيار ساده، تمامی تصميم­ها ممکن است پيامدهای بسيار متفاوتی داشته باشند که هر يک بايد، در ميان ارزش­های رقيب، تعديل شوند. اين ارزش­ها را می­توان براساس واحدهای قابل اندازه­گيری، همچون پول يا تعداد افراد، يا واحدهای غيرقابل اندازه­گيری، همچون قدرت و مزيت نسبی ارزيابی کرد. در هاکسلی، بسياری از تصميمات بنا بر فرض بايد حامی پيامدهای مطلوبی همچون برابری، کسب امتياز، مشارکت، و گزينش باشند. عقلانيت مستلزم مقايسه و محاسبه است. وگستف می­تواند تصميماتی را که فقط به واحدهای کمی، نظير پول، تکيه دارند به راحتی مقايسه کند. اما مقايسة تصميماتی که شامل امور غيرقابل اندازه­گيری است، نظير ممتاز بودن، کار دشواری است، زيرا واحد ارزشی استانداردی وجود ندارد که بتوان تمام دستاوردهای چنان تصميمی را با آن سنجيد. به عنوان مثال، فرض کنيد که وگستف، که در پی ممتاز بودن و دسترسی است، در برابر انتخاب برنامة «الف» ، که پنج واحد ممتاز و سه واحد دسترسی ايجاد خواهد کرد، يا برنامة «ب» ، که نتيجه­اش دو واحد برتری و سه واحد دسترسی است، قرار دارد. در اينجا انتخاب عقلانی کدام است؟ کدام يک از برنامه­ها ارزش­های وی را افزايش می­دهند؟ بدون وجود مقياسی استاندارد که براساس آن بتوان ارزش کلی هر يک از گزينه­ها را به صورت عينی ارزيابی کرد، هيچ پاسخ منطقی برای اين پرسش­ها يافت نمی­شود.


رضايتمندی

. اگر عقلانيت حد و مرزی نداشت، وگستف می­توانست نتايج تصميمات خود را به بالاترين حد برساند. اما پيچيده بودن دانشگاه و محدود بودن توانايی­های وگستف در پردازش اطلاعات، در اکثر مواقع دستيابی به بالاترين حد را مشکل می­سازد. خوشبختانه موارد بسيار اندکی وجود دارد که او مجبور می­شود تا بهترين تصميم را اتخاذ کند. در اکثر مواقع او فقط بايد تصميم معقول و قابل قبولی اتخاذ کند. به عبارتی، به جای بالاترين حد، او می­تواند به «رضايتمندی» قانع شود (March and Simon, 1958) .

رضايتمندی به معنای اين است که وگستف معيارهايی را مشخص کند برای تشخيص اينکه کدام نتيجه قانع­کننده است، و سپس به دنبال گزينه­هايی بگردد که در گذشته موفق بوده­اند. معمولاً جستجوی وی هنگامی پايان می­يابد که يک گزينة رضايت­بخش پيدا کند. نقطه ضعف رضايتمندی اين است که وگستف احتمالاً حتی گزينه­های بهتری را که که در دسترس هستند ناديده بگيرد. اما رضايتمندی نقاط قوت مهمی نيز دارد. جستجوی گزينه­ها هنگام تصميم­گيری پرهزينه است و در صورتی که راه­های بهتری وجود داشته باشد، شايد هزينه­های غالباً چشمگير اين کار قابل توجيه نباشد.


اهداف و عقلانيت

. «تا زمانی که ندانيد در پی چه اهدافی هستيد، تعيين اقدامات لازم جهت تحقق آن اهداف نيز دشوار است». سخنانی از اين دست ممکن است قابل تأمل باشند، اما اين سخنان مبتنی بر فرضياتی خاص­اند؛ مثل اينکه سازمان اهدافی دارد، رفتار افراد متأثر از چنين اهدافی است، و شفافيت هدف می­تواند به تصميمات عقلايی بيشتری منجر شود که بهره­وری سازمانی را افزايش می­دهند. اما اين پيش­فرض­ها تا چه حد معقول­اند؟

يک هدف، مقدمه­ای ارزشی است – با اين مضمون که چه «بايد» کرد و تصميمات را چگونه بايد گرفت. وقتی کاتالوگ دانشگاه هاکسلی اعلام می­کند که يکی از اهدافش «آماده سازی دانشجويان برای شرکت فعال در فعاليت­های جامعه است»، در واقع اظهار می­دارد که اين امر بايد يک هدف عمده باشد. اتفاق نظر در مورد اين هدف سازمانی بايد تصميمات دربارة برنامه­های درسی و بودجه را آسان کند و به دست­اندرکاران هاکسلی بگويد که در تصميم­گيري­های خود اين نگرش را رعايت نمايند. آنها همواره بايد گزينه­ای را انتخاب کنند که ميزان مشارکت دانشجويانی را که فارغ­التحصيل می­شوند افزايش می­دهد.

اما مسايل به اين سادگی­ها نيست. هاکسلی دارای شمار بسياری از ارزش­های مقدماتی ديگر است که برخی نهان و برخی آشکارند، و همچنين بر رفتارها نيز تأثير می­نهند. برای مثال، يک هدف آشکار ديگر که در کاتالوگ دانشگاه آمده اين است که دانش­آموختگان بايد با «فعاليت­های عظيم تمدن غرب آشنا شوند». يک مثال از اهداف نهان (که در کاتالوگ يا هيچ نشرية ديگر بيان نشده ولی به طور کلی در هاکسلی رواج دارد) عبارت است از اينکه هزينه­های دانشگاه بايد کاهش يابد.

در تصوير 7 برخی از اهداف بسيار نهان و آشکار نشان داده شده­اند. دانشگاه نمی­تواند بهترين وضعيت را برای رسيدن به هر هدفی ايجاد کند، اما افراد در هاکسلی به طور متوسط بايد قانع شوند که عملکرد برای رسيدن به هر هدف در چارچوب محورهای مشخص شده قرار می­گيرد – همان­گونه که در تصوير، هاشور خورده است. دانشگاه نمی­تواند صرفاً با استفاده از معيارهای افزايش مشارکت دانشجويان در امور اجتماعی تصميم بگيرد، زيرا چنين تصميم­هايی حتماً از ساير اهداف، نظير آشنايی با اقدامات بزرگ و به حداقل رساندن هزينه­ها، غفلت می­کند. در واقع هر هدف با بقية اهداف در تخصيص منابع به خود رقابت می­کنند.

 

 

 افرادی که در هاکسلی هستند اعتقاد ندارند که هدف کاهش هزينه­ها به اين معناست که هيچ هزينه­ای نبايد صرف شود. آنها دريافته­اند که منظور از کاهش هزينه­ها اين است که نبايد اجازه دهند که هزينه­ها به محدوده­ای غيرقابل قبول، يعنی خارج از چارچوب مقبوليت برسد. آنها همچنين می­دانند که هدف از آماده­سازی دانشجويان برای مشارکت در امور اجتماعی، نبايد منجر به استفاده از کلية منابع شود، به نحوی که هزينه­ها غيرقابل کنترل شوند و هيچ بودجه­ای برای حمايت از ساير ابعاد برنامه باقی نماند.

هيچ تصميمی در هاکسلی نمی­تواند کليه ارزش­ها را به بالاترين حد برساند؛ اما تصميمی که بر يک ارزش تأکيد می­کند می­تواند مورد قبول واقع شود، به شرطی که نتايج آن در چارچوب طيف مقبوليت همة ارزش­ها باشد. اين طيف­ها را می­توان به عنوان موانع تلقی کرد، زيرا يک تصميم مورد قبول دست­کم بايد همة آنها را راضی کند. از اين رو، می­توان اهداف را سيستم­هايی محدود دانست که تصميمات گرفته شده بايد آنها را ارضا کند. چنين محدوديت­هايی در هاکسلی، معمولاً آن قدر وسيع هستند که عملاً تعداد زيادی از راه­حل­های عملی را می­توان در ميان آنها يافت. خود تصميم­گيرنده ممکن است تصميم بگيرد که يک ارزش را تا زمانی که حداقل دستيابی به ساير هدف­ها مخلوط شود، افزايش دهد. ما معمولاً ارزشی را که آرزو داريم به بالاترين حد ممکن برسد، هدف می­ناميم. اما، همانگونه که سايمون اظهار می­دارد (1964) ، از آنجا که هر تصميمی بايد شماری از محدوديت­ها را لحاظ کند، انتخاب يکی از آنها و آن را هدف ناميدن، امری دلخواه است.

افرادی که نقش­های متفاوتی را برعهده دارند، دارای آرا و عقايد مختلفی نيز دربارة محدوديت­هايی که بايد رعايت شوند هستند. اما کدام يک از سليقه­ها را بايد به عنوان «اهداف سازمانی» پذيرفت؟ ما عموماً از تعبير «هدف سازمانی» برای اشاره به مجموعه­ای از محدوديت­های افراد رده بالای سازمانی، همچون رئيس وگستف، استفاده می­کنيم. اين محدوديت­ها همچنين بر محدوديت­هايی که افراد در رده­های پايين دارند تأثير می­گذارد. مساوی دانستن اهداف سازمانی با اهداف مقامات رده بالا، به دليل ماهيت سلسله مراتبی بسياری از دانشگاه­ها غالباً معقول است. در آموزش عالی نيز چنين رويه­ای حاکم است، اما اين امر در هاکسلی چندان قابل دفاع نيست چرا که بسياری از فعاليت­های آن دانشگاه غيرمتمرکز است. هيأت علمی و ساير کارکنان بر نتايج تأثير می­گذارند.

اهميت اهداف سازمانی در تأثير فرضی آنها بر رفتار فرد يا گروه است. اما مشارکت در اهداف ضرورتاً به معنای موافقت افراد با بهينه­سازی آن اهداف يا نحوة بهينه­سازی آنها نيست. به عنوان مثال، سه نفر در دانشگاه هاکسلی ممکن است با اهداف انتقال فرهنگ غربی، آماده­سازی دانشجويان جهت رهبری اجتماعی، و محدود کردن هزينه­های غيرمصرفی موافق باشند، اما هر يک تصميم متفاوتی بگيرند. مثلاً آرتيوم رئيس دانشکدة علوم، ممکن است به انتخاب گزينه­ای علاقه­مند باشد که مطالعة فرهنگ غربی را بهبود می­بخشد، و تا زمانی که رهبری مدنی و استلزامات بودجه به پايين­تر از سقف مورد قبول تنزل نکند همچنان به اين امر علاقه نشان دهد. وگستف، رئيس دانشگاه، ممکن است علاقه داشته باشد تا زمانی که در مورد موضوعات فرهنگی و مالی بيش از اندازه سازش نشده، بر بهبود مسئووليت­های مدنی تأکيد کند. همچنين دکتر هيپ، معاون اداری، ممکن است بخواهد بر محدوديت­های هزينه تأکيد کند، با اين فرض که نيازهای اساسی برنامه برآورده شده­اند. در چنين موردی، اگر چه هر يک از اين سه نفر در اهداف سازمانی مشارکت می­ورزند (يعنی، ترجيحات آنان در چارچوب محدوديت­ها جای می­گيرد)، ولی هر يک ممکن است هدف متفاوتی را دنبال کنند و در نتيجه راه­حل­های متفاوتی را برای مشکلات سازمانی ارائه دهند.

حتی اگر هر سه نفر علاقه­مند به بهينه­سازی هدف يکسانی باشند، ممکن است رفتارشان هماهنگ نباشد چرا که در مورد ابزارهای مناسب برای انجام چنين فعاليتی توافق ندارند. مثلاً اعضای هاکسلی دربارة اينکه بهترين روش برای انتقال فرهنگ غربی، استفاده از مطالعة فراوان در يک فرهنگ خاص، دروس پيمايشی، يا سمينارهای محلی است، نگرش­های متفاوتی دارند. راه­های بهينه کردن اين هدف تقريباً نامحدود است. تصميم­گيران گزينه­های متفاوتی را خواهند پذيرفت. آنها به اطلاعات متفاوتی دسترسی دارند که يک گزينه را بهتر از گزينة ديگر معرفی می­کند.

معمولاً گفته می­شود که اهداف سازمانی اهميت دارند، زيرا موجب هماهنگی و هدايت رفتارها می­شود. اما در هاکسلی، همچون ديگر دانشگاه­ها، «هيچ کس چنين سخنانی را به منظور جهت­دهی به تصميمات نمی­پذيرد. اهداف رسمی ممکن است جهت معنی دادن به ماهيت عام سيستم، به يکسان به افراد و ناظران خارجی و داخلی کمک کند. اين اهداف رسمی، مانند اسطوره­ها، به درد روحيه دادن و آرام کردن گروه­های خارجی می­خورند، اما هيچ سرنخی جهت نحوة انجام کارها به ما نمی­دهند»  (Clark, 1983). خوشبختانه افراد می­توانند، حتی وقتی در مورد چيزهايی که ظاهراً اهداف و ارزش­های بنيادی­اند و با هم اختلاف نظر دارند، در کنار هم کار کنند و با هم مشارکت داشته باشند. هماهنگی عملکردها در هاکسلی به اين دليل به ميزان قابل توجهی به نتيجه می­رسد که افراد با روش­ها موافق­اند (دروس ارائه می­شود، روش­های مديريتی هم دنبال می­شود) نه اينکه چون بر سر اهداف توافق نظر دارند.


اثربخشی و عقلانيت

. برخی از افراد در هاکسلی عقيده دارند که اگر همه برای اثربخشی دانشگاه فعاليت کنند، دستاورد بيشتری نصيب هاکسلی می­شود. اما «اثربخشی» در هدايت رفتار سازمانی به آن اندازه که در آغاز تصور می­شود مفيد نيست. علت اين مسأله اين است که هر کس در هاکسلی تعريف خاصی برای اثربخشی دارد (مثلاً، رسيدن به اهداف، ادارة انعطاف­پذيری، افزايش منابع، رضايت ذينفعان)، و داوری در مورد همة اين تعاريف نيز کار دشواری است (Cameron, 1984). اجتماعات مختلفی (همچون هيأت علمی يا دانشجويان) وجود دارند که معيارهای مختلفی را به کار می­گيرند (مثل رضايتمندی دانشجويان يا بالارفتن نمرات امتحانی) و از آن معيارها در طول دوره­های مختلف (اين ترم يا بيست سال آينده) استفاده می­کنند. نهايتاً حصول اثربخشی در يک عرصة عملکرد سازمانی ممکن است مانع از اثربخشی در قسمتی ديگر شود (Cameron, 1978) ، زيرا بهبودی بروندادی که ترجيح داده می­شود، به قيمت ضعف بروندادهای ديگر تمام می­شود.

در عين اينکه افرادی در دانشگاه هاکسلی احتمالاً معتقدند که اثربخشی سازمانی بايد افزايش يابد، اما «اصول ارتقا و حفظ اثربخشی تدوين نشده، معيارهای مشخصی برای داوری در اين مورد وجود ندارد، و اين واژه هنوز مبهم است» (Cameron, 1985, P.1).   از آنجا که تمامی تعاريف اثربخشی بيانگر نگرش­ها و ارزش­های ذهنی است، معيار اثربخشی به درد هدايت رفتار سازمانی نمی­خورد.


دانشگاه عقلانی

. اين عقيده که مديران عقل­گرا تصميماتی می­گيرند که احتمال دستيابی به اهداف سازمانی را افزايش می­دهد، چيزی نيست که کاملاً در هاکسلی مصداق داشته باشد. تصميمات در هاکسلی بيش از بالابردن احتمال رسيدن به اهداف، متوجه جلب رضايت است؛ ضمن اينکه اهداف حقيقی هم مبهم و گاه در تضادند. تصميم­گيران دارای اطلاعات و توانايی­های محدودی در پويش داده­ها هستند. افراد منطقی در مورد اينکه ارزيابی نتايج و بروندادها و اثربخشی چگونه بايد صورت بگيرد با هم اختلاف نظر دارند. ساختارها، فرآيندها، و منابعی که ارزيابی اثربخشی را توسط يک نفر سهولت می­بخشد، احتمالاً مانع از کار ديگران می­شود. کارکنان هاکسلی برخی ارزش­های مشترک دارند؛ اگر نداشتند اصلاً آن سازمان پا نمی­گرفت. اما نقش­های متفاوت آنان موجب می­شود که برخی از اين ارزش­ها مهم­تر از بقيه جلوه کنند و به اختلافات دامن بزنند.

عقلانيت در هاکسلی البته واجد اهميت است، ولی عامل کارساز و هدف اصلی مديريت نيست. گرچه عقلانيت و تصميم­گيری ممکن است معيار حياتی هدايت آن دانشگاه محسوب نشود، ولی ما شاهد تغييراتی در دانشگاه و اخذ تصميماتی در آن هستيم. پرسش اين است که اين کار چگونه انجام می­شود؟


مفهومی بودن

«کار سازمان­ها مفهوم­سازی است. اينکه آنها با هر چيز به نحو منسجم و منظم مواجه می­شوند به خاطر فعاليت­های مفهوم­سازی آنهاست» (Weick, 1979. P. 250). کارکنان هاکسلی با برخی اقدامات موافق­اند، اما به خاطر تفاوت پيش­زمينه­ها، آموزش­ها، تجربيات و نقش­هايشان با برخی از اقدامات نيز مخالف­اند و نظر ديگری دارند. چيزی که ممکن است برای يکی مهم و واقعی جلوه کند، چه بسا برای ديگری معمولی يا خيالی باشد. افراد ممکن است ديدگاه­های متفاوتی دربارة اينکه چه چيز واجد بيشترين اهميت است (مثلاً پيشرفت­های علمی يا رشد اخلاقی) يا کدام چيز علت است و کدام معلول (مثلاً آيا اثربخشی مديريت با تفويض اختيار افزايش می­يابد يا با نظارت بيشتر) داشته باشند. آنها ممکن است ماهيت پيوندهای موجود ميان سيستم­ها را به نحوی متفاوت ارزيابی کنند. آنها ممکن است نسبت به محرک­های مختلفی حساسيت نشان دهند، داده­ها را در الگوهای متفاوتی قرار دهند، و برداشت­های گوناگونی از آنها داشته باشند. افراد ممکن است به اين نتيجه برسند که نگرش­هايشان بيانگر واقعيت است و بقية نگرش­ها اشتباه است و کسانی که با صداقت بر ساير تفاسير پافشاری می­ورزند دچار گمراهی و نادانی و خودخواهی­اند.

برای تجربه کردن محيط، تفسير آن، بررسی برداشت­هاو انتخاب پاسخ­ها راه­های گوناگونی وجود دارد. اما اگر مردم بخواهند قادر به تعامل مؤثر باشند بايد در مورد اين موضوعات توافقی وجود داشته باشد. هاکسلی اگر بخواهد به فعاليت خود ادامه دهد، بايد دربارة ماهيت تفسير رويدادها و اينکه چه عواملی واجد اهميت است، اندکی اجماع در آن وجود داشته باشد. در هاکسلی واقعيت آن چيزی است که افراد بر آن توافق می­کنند. پس واقعيت چيزی نيست که کشف شود، بلکه بايد آن را ابداع کرد. فرآيند مذاکره در مورد توافق­ها در باب واقعيت (يعنی همان معقوليت) فرآيند سازماندهی است.

معنای سازماندهی. نگرشی عقلايی به سازمان، ما را به تفکر دربارة ساختارهای مديريتی، قوانين و سيستم­های مربوط به فعاليت، همچون برنامه­ريزی و تصميم­گيری، هدايت می­کند اما راه ديگری برای فهم معنای سازماندهی، بدون مراجعة آشکار به جداول سازماندهی، قوانين يا رويه­های رسمی، وجود دارد (Weick, 1979).

محيط هاکسلی سرشار از محرک­های مبهم است. توجه به تمامی اين محرک­ها ممکن نيست و ناظران مختلف ممکن است دربارة اينکه کدام يک از اين محرک­ها واجد اهميت­اند يا چه معنايی دارند، نظرات متفاوتی داشته باشند. در غياب استانداردهای عينی، آنچه واجد اهميت و واقعيت است فقط برمبنای توافق­های موجود معلوم می­شود. در برخی از اين دانشگاه­ها توافق شده است که نمرة SAT گروه­ها واجد اهميت باشد؛ و در برخی ديگر از دانشگاه­ها، به آميزة نژادی دانشجويان اهميت داده می­شود. چنين توافقی در باب اينکه چه چيز مهم است، در طول زمان براثر رفتارهای تعاملی اعضای سازمان پديد می­آيد.

اعضای سازمان از طريق تعاملات مستمر خود، بر سر قواعدی در مورد شناسايی عناصر سازمانی و تفسير اعمال به توافق می­رسند، به نحوی که اين امور برای آن اعضاء واجد معنای واحدی می­گردد. اين معانی و ارتباط­ها، دلخواه­اند و در واقعيت عينی ريشه ندارند. آنها شامل «دستورالعمل­هايی برای انجام فعاليت­ها، در زمانی که يک فرد به تنهايی قادر به انجام آنها نيست، و همچنين دستورالعمل­هايی برای تفسير فعاليت­های انجام شده، می­باشند» (Weick, 1979. P.4). اگر دست­اندرکاران هاکسلی در مورد اين معانی توافق نداشته باشند، با طوفانی از امور به ظاهر بی­ربط، متضاد، و رويدادهای فاقد معنا مواجه خواهند شد.

ابهام – يا نامشخص بودن اينکه کدام يک از دو يا چند معنای ممکن درست است – امر ناخوشايندی است. دست­اندرکاران هاکسلی مستمراً با اطلاعات گوناگون بمباران می­شوند؛ اطلاعاتی شامل فعاليت­های ديگران، ارتباطات مکتوب، و ارقام و اعداد. پس از مدتی بخش اعظم اين اطلاعات به قسمتی از الگويی آشنا تبديل می­شوند و معنای واضح و بی­ابهامی می­يابند (اگر چه الگوی مشابهی ممکن است در سازمانی ديگر معنای ديگری داشته باشد). اما برخی از اطلاعات ممکن است جديد باشند؛ يا بيش از يک معنا داشته باشند و اهميتشان نامشخص باشد. وقتی چنين چيزی پيش می­آيد افراد بايد انرژی زيادی را صرف تفسير و تعبير انگيزه­هايی مبهم کنند تا آنها را قابل فهم سازند. تفاسير و معنايی که اعضای سازمان از طريق تعاملات خود منتشر می­سازند موجب کاهش ابهام و لذا افزايش وضوح و يقين می­شود. آنان به افراد حاضر در هاکسلی اين توانايی را می­دهند که تعاملاتشان را در ضمن فعاليت­هايی سامان دهند که معنی دارند. اين امر به نوبة خود به پيامدهای معناداری ختم می­شود.


نحوة تحقق سازماندهی

. سازماندهی فرآيندی است که از طريق آن، گروهی از افراد نگرش­های مشابه و يکسانی را دربارة واقعيت بسط می­دهند و معانی مشترکی را دربارة تجربه­های خود ايجاد می­کنند. همان گونه که در تصوير 8 نمايش داده شده، افراد و گروه­ها در هاکسلی واقعيت را برمبنای فرآيندی غيرخطی و چهارمرحله­ای (تغيير محيطی، قاعده­مندسازی، گزينش، و حفظ) تفسير می­کنند. اين مراحل به وسيلة پيوندهای علی و دواير بازخورد به هم متصل می­شوند. اين ترتيب بيانگر اين نکته است که دست­اندرکاران هاکسلی تحول چندان مشخص نيست. آنها از چند تفسير بديل بالاخره يکی را انتخاب می­کنند و همواره همان را به ياد می­آورند (حفظ)، به نحوی که وقتی با موقعيت­های يکسانی مواجه می­شوند از آن استفاده می­کنند.

اگر محيط ايستا باشد، يا اگر راهی وجود داشته باشد که سيستمی بسته را از محيط دور و جدا نگه دارد، دست­اندرکاران هاکسلی می­توانستند اقدامات خود را تثبيت کنند. در اين صورت نيازی به تحول يا بازخورد وجود نداشت. اما هم دست­اندرکاران هاکسلی و هم خود آن دانشگاه بخشی از سيستم­های باز هستند. آنها با ساير عناصر در سيستم­های ديگر و با محيطی که آنان را احاطه کرده در تعامل­اند.

 

تصوير 8 . فرآيند سازماندهی در دانشگاه هاکسلی.

 

منبع : Weick, 1979, P. 132.

 

تحت قاعده و قانون در آوردن محيط، فرآيندی انتزاعی است. اين کار راهی است جهت تمرکز توجه بر جنبه­هايی از مجموعه­ای رويدادها و در عين حال، غفلت از برخی جنبه­های ديگر، و در نتيجه ابداع و خلق واژگانی که به سازمان اجازه می­دهد تا از طريق ابزارهايی مورد قبول عمل کند. تفسيرهای آنها به احتمال زياد توجهشان را به عناصر محيطی يکسان در آينده معطوف می­سازد تا الگوهای علت و معلولی واحدی را در آنها ببينند و بدين ترتيب تفسيرهايشان تأييد و تقويت شود. انتظاراتی که آنها دارند موجب می­شود که در کشان گزينشی شود؛ يعنی چيزهايی را ببينند که «می­خواهند» ببينند. اين حلقه­های وابسته، چگونگی مفهوم­سازی دست­اندرکاران هاکسلی را از تجربه­های تازه کشف شده نشان می­دهد و توضيح می­دهد که تفاسيرشان چگونه بر آنچه در آينده خواهند ديد و خواهند کرد تأثير می­گذارد.

به عنوان مثال، افراد هم اينک در هاکسلی دربارة «يادگيران جديد» سخن می­گويند. اين دانشگاه هميشه چند دانشجوی مسن را ثبت­نام کرده، ولی هيچ کس به آنها به چشم دانشجويانی که با بقيه فرق دارند نگاه نکرده است. تعريف و نامگذاری عناصری خاص، از قبيل يادگيران جديد، اينک به هاکسلی اين فرصت را داده که در کی از آنها داشته باشد، دربارة آنها سخن بگويد، و آنها را به لحاظ اجتماعی «واقعی» بينگارد. سخن گفتن بخش مهمی از مفهوم­سازی است، زيرا به افراد فرصت می­دهد تا بفهمند دربارة چه چيز می­انديشند. «تا ندانی چه می­گويی، نمی­دانی چه در انديشه داری» (Weick, 1979, P. 165) . به کمک قاعده­مند کردن است که نظم از بی­نظمی قابل تفکيک می­شود.

وقتی که اعضای سازمانی با افراد يا اعمالی مواجه می­شوند که برايشان تازگی دارد، بايد نسبت به آنها درکی کسب کنند. معمولاً راه­های احتمالی متعددی وجود دارد که برمبنای آنها می­توان پاره­ای از رفتارها را از سلسله­ای از فعاليت­ها، روابط علی و معلولی استنباطی، و وضعيت­های تدوين شدة معنادار جدا کرد و تفسير نمود. وقتی که يک عنصر محيطی جديد، نظير نوآموزان، تحت قاعده درآمد، پرسش اصلی برای هاکسلی اين خواهد بود که اين عنصر چه معنايی دارد (اگر اصلاً معنايی داشته باشد). آيا نوآموزان دانشگاهی ماية دردسرند؟ آيا ماية تهديدند؟ موجب کاهش منابع محدودند؟ يک فرصت­اند؟ فرآيند گزينش شامل ارائه پاسخ­های بديلی به اين سؤالات است. تفاسيری که فاقد معنا به نظر می­رسند – مثلاً اينکه نوآموزان تفاوتی با ديگر دانشجويان ندارند – تدريجاً کنار گذاشته می­شوند. تفاسيری که قابل استفاده باشند حفظ (ذخيره) می­شوند تا در آينده به کار آيند. از آنجا که دانشگاه هاکسلی نوآموزان را يک فرصت تلقی می­کند و برنامه­های موفقيت­آميز جديدی را برای آنان طراحی می­کند، به احتمال زياد در آينده نسبت به ديگر شيوه­های طبقه­بندی دانشجويان و پاسخ به اين گروه­های جديد، به وسيلة تغيير در برنامه­های خود، حساسيت نشان خواهد داد.

از طريق اين گونه فرآيندهای تفسيری محيطی جهت مفهوم­سازی و درک موقعيت است که دانشگاه هاکسلی به ساختن واقعيت خود مبادرت می­ورزد – واقعيتی چنان ژرف که موجب می­شود افراد منکر اين انديشه شوند که واقعيت را مقولات دلخواهانه­ای می­سازد که نه کشف، بلکه ابداع می­شوند. محيط يک سازمان می­تواندنه به عنوان محيطی حاضر و آماده، بلکه به عنوان محيطی تلقی می­شود که خود سازمان آن را می­سازد.


وحدت معانی

. سيستم­ها از زير سيستم­ها تشکيل شده­اند. درک فرآيندی که دست­اندرکاران هاکسلی از طريق آن به درکی مشترک و عام دربارة واقعيت می­رسند با توجه به زيرسيستم­هايی متشکل از دو نفر شکل می­گيرند. 9 بيانگر دو شيوة ادراکی است؛ يکی متعلق به دکتر چيپندل، که مدير گروه است، و ديگری متعلق به برنچ، که عضو هيأت علمی است. اين تصوير نشان می­دهد که اين دو نفر چگونه می­توانند بيشتر هماهنگ شوند. چيپندل اخيراً به برنچ گفته است، «ما بايد يک بخش مخصوص تيزهوشان در دروس مقدماتی داشته باشيم». از نقطه نظر يک تعامل خطی، ديدگاه برنچ دربارة واقعيت مرتبط با برنامة درسی ممکن است تغيير کند و با ديدگاه چيپندل هماهنگ­تر شود.

تصوير 9. دو نوع تعامل. 

   

اما يک سيستم پيچيده­تر زمانی شکل می­گيرد که رابطه به صورت دايره­ای و غيرخطی ديده شود. وقتی که برنچ در جواب چيپندل می­گويد: «آيا واقعاً فکر می­کنی که تعداد دانشجويان سطح بالا و تيزهوش به آن اندازه هست که بخش ويژه­ای را بطلبد؟» و چيپندل هم متقابلاً در صدد پاسخگويی برمی­آيد، درکشان از واقعيت مرتبط با برنامة درسی احتمالاً بيشتر هماهنگ می­شود؛ اما نه به خاطر اينکه يکی از آنها نظرش را عوض می­کند، بلکه به اين دليل که هر دو نفر نظرشان را تغيير می­دهند. وقتی که اين تعاملات دائماً تکرار شوند، نگرش­ها نسبت به واقعيت نيز هماهنگ­تر می­گردد. اما با هر بار تکرار، زيرسيستم تغيير می­کند و تا حدی عوض می­شود. هيچ يک از اين دو تنگ­نظر نيستند. هر دو نفر بخشی از نگرش و درک خود را از ديگری می­گيرند (Wiener, 1964) .

چنين دوايری ستون­های اصلی سازمان­ها را تشکيل می­دهند. در فصول بعدی خواهيم ديد که سازمان­های مختلف چگونه به وسيلة اهميت نسبی برخی از دواير و روش­ها که آنها را به هم متصل می­کنند تعريف می­شوند.


مفهوم­سازی گذشته­نگر

. ذهن انسان يک ماشين استنتاج است. ذهن درگير مسايلی از قبيل مشاهدة الگوها و روابط، استنتاج علت­ها و معلول­ها، تحميل و اعمال گزينه­های انتخابی پيشين که به خاطر مانده­اند بر داده­های موجود، جهت ايجاد نظم و معناست. هنگامی که دست­اندرکاران هاکسلی با رفتارهای کسی مواجه می­شوند، به دنبال درک علت آن رفتار برمی­آيند. وقتی که نتايج سازمانی را مشاهده می­کنند، می­کوشند تا دريابند که چه سياست­ها، تصميم­ها، منافع و علايقی منجر به آن شده است. برای آنان آسان است که سناريوهايی را تصوير کنند که به نتايج حاصله معنا می­دهند. آنان می­توانند به بازنگری بپردازند و بگويند تمامی علايمی که به آنان قدرت پيش­بينی نتيجه را بخشيده، در واقع موجود بوده­اند و آنها فقط بايد چشمشان را باز می­کردند و آن علايم را می­ديدند. آن سهولتی که در اين کار نهفته است موجب می­شود که باور آنان در اين مورد تقويت شود که می­توان علت و معلول را شناخت و اساساً جهان پيش­بينی­پذير است. با اين حال، آنان ممکن است به سهولت و به انحای گوناگون دچار خطا شوند.

 بار ساير تبيين­ها نخواهند رفت. تفسير آنها از تاريخ، بر نگرش آنها به آينده تأثير می­نهد.

دست­اندرکاران هاکسلی به طور مستمر با يکديگر و با محيط خود تعامل دارند، و به همين دليل تفاسيرشان از واقعيت به انحای گوناگون انسجام می­يابد و تعديل می­شود. آنان درکی مشترکف زبانی مشترک، و تاريخی مشترک را می­سازند. آنان خالق يک فرهنگ­اند.

 


فرهنگ سازمانی:

کارايی، آداب، مديريت

دست­اندرکاران هاکسلی، از طريق اعمال و افکارشان، فرهنگی را ايجاد کرده­اند که به نوبة خود، بر اعمال و افکارشان تأثير می­نهد. فرهنگ سازمانی، روشی نيرومند و مؤثر است برای بررسی اينکه دست­اندرکاران سازمان­ها و نهادها چگونه واقعيت اجتماعی را به مدد تعاملات و تفاسير خود می­سازند. فرهنگ، بازتاب فرآيندهايی است که هاکسلی به مدد آنها تنش­های ميان عقلانيت و مفهوم­سازی را رفع و رجوع می­کند.

فرهنگ در حکم «چسبی اجتماعی يا هنجاری است که اجزای سازمان را به هم متصل می­کند. فرهنگ، بيانگر ارزش­ها يا آمال اجتماعی و باورهايی است که در ميان اعضای سازمان مشترک است. اين ارزش­ها يا الگوهای باور، در نشانه­هايی نمادين تجلی می­يابند؛ نشانه­هايی همچون اسطوره­ها، مناسک، افسانه­ها، و زبان متمايز» (Smlrcich, 1983, P.344). فرهنگ بر نحوة درک و چگونگی رفتار دست­اندرکاران هاکسلی تأثير می­گذارد. فرهنگ «هدف، تعهد و نظم را ترغيب و تشويق می­کند؛ انسجام اجتماعی و معنايی را پديد می­آورد؛ و انتظارات رفتاری را وضوح می­بخشد و تبيين می­کند. فرهنگ از طريق دست­اندرکاران يک سازمان، بر سازمان تأثير می­گذارد» (Masland, 1985, P. 158) .

فرهنگ تأمين کنندة «جهت­گيری­ها و نگرش­های اساسی» است که تعميم دربارة هويت سيستم­های غيرخطی، نظير هاکسلی را ميسر می­سازد. فرهنگ به وجود آورندة «چارچوب» يا طيفی از رفتارهای محتمل است که عملکردهای سازمان معمولاً در ضمن آنها صورت می­گيرد. هر سازمانی، بنابر تعريف دارای يک فرهنگ است، که شايد قوي يا ضعيف و منسجم يا غيرمنسجم باشد؛ اثربخشی و توسعة سازمانی را تسهيل کند يا مانع آن شود. هنگامی که فرهنگ، بسيار نيرومند و منسجم باشد، می­تواند به صورت يک داستان بلند سازمانی ظاهر شود؛ داستان شناخت­ها و درک­هايی عام از منحصر به فرد بودن و موفقيتی که اعضاء در شمار اندکی از مؤسسات متمايز کسب کرده­اند (Clark, 1972). چنين داستان­های بلندی را معمولاً برای رهبرانی فرهمند و واجد ارزش­هايی نيرومند، می­سازند که يا يک دانشگاه را بنيانگذاری کرده­اند يا به هنگام بروز مشکلات و بحران­ها و تحولات اساسی به ميان صحنة دانشگاه پا نهاده­اند. در هر دانشگاهی داستان­های تقريباً مشابهی از اين دست وجود دارد، گرچه هر داستانی برای راويان آن يکتا و بی­همتا تلقی می­شود (Martin, Feldman, Hatch and Sitkin, 1983) اين امر نشان می­دهد که فرهنگ­های سازمانی ممکن است در جايی بيرون از خود سازمان ريشه داشته باشند.

از آنجا که سيستم­ها سلسله مراتبی هستند، هاکسلی زيرسيستمی متعلق به ساير سيستم­ها محسوب می­شود و در نتيجه فرهنگش نيز متأثر از فرهنگ­های آن اَبَرسيستم­هاست. به عنوان مثال، برخی از جنبه­ها و ابعاد فرهنگ هاکسلی در فرهنگ سيستم آموزش ملی، در فرهنگ علمی و تخصصی، در فرهنگ رشته­ها، و همچنين در فرهنگ خود هاکسلی ريشه دارد (Clark, 1983). فرهنگ­های سازمانی همچنين ممکن است تحت تأثير فرهنگ سيستمی مشابه، همچون مدارس عالی محلی، دانشگاه­های ايالتی، يا دانشگاه­های کوچک علوم­انسانی قرار گيرد. برخی از اين عوامل موجب می­شوند که تمامی دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی، مشابه هم به نظر برسند، در حالی که برخی ديگر موجب می­شوند که اين نهادها فاقد هرگونه شباهتی به نظر آيند.

نيروهای شباهت فرهنگی. بسياری از عوامل فرهنگی بر هاکسلی تأثير می­گذارند، همان گونه که بر بسياری از ديگر دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی در اين کشور تأثير می­نهند. فرهنگ سيستم آموزش ملی موجب می­شود که دانشگاه­ها به درک مشترکی از مفاهيمی مثل ممتازبودن و دسترسی برسند، و همگی قبول کنند که آموزش و پرورش نه فقط به خاطر دلايلی داخلی، بلکه همچنين به دليل اهميت آن در آماده­سازی دانش­آموختگان جهت اشتغال، نهادی ارزشمند است؛ و نيز بپذيرند که سياست سازمانی تحت نظر و اشراف هيأت امناست.

فرهنگ حرفه­ای برای خودمختاری، نشانه­های آمادگی حرفه­ای نظير مدارک تحصيلی و علمی، و باور به تعهد ايثارگرانة هيأت علمی و مديريت، اهميت قائل است. اين فرهنگ موجب می­شود که هيأت علمی به خدمت در جهت هدف علم و دانش، و صداقت علمی، و همچنين به اهميت ضرورت آزادی­های علمی باور داشته باشند. اينها انديشه­هايی است که به استحکام و پيوند رشته­ها و حرفه­های علمی مدد می­رسانند. قوت چنين ارزش­هايی را استمرار آشکار آنها در نهادها و دانشگاه­ها، از هر نوع که باشند، نشان می­دهد (Bowen and Schuster, 1986) .

فرهنگ­های مبتنی بر رشته­های علمی، مستعد ايجاد تفاوت در ميان دانشگاه­هاست، اما اين استعداد به ندرت به فعليت می­رسد. رشته­های تحصيلی واجد فرهنگ­های مختلفی هستند که بر تفاوت­های موجود در روش­ها و شيوه­های پژوهشی­شان، واژگان مشترکشان، عضويتشان در جوامع فرهيخته، و اصول اخلاقی و منظرهای نمادين و بنيادين مشابه­شان مبتنی است (Ladd and Lipset, 1975, Clark, 1983) . اين تفاوت­ها آن اندازه معنی­دار هستند که از دانشگاهی متشکل از هيأت علمی علوم انسانی و تعدادی دانشجو، انتظار برود فرهنگی متفاوت از دانشگاهی که فناور و مهندس تربيت می­کند داشته باشد. ليکن وقتی دانشگاه­ها به لحاظ برنامه­ريزی به يکديگر شباهت پيدا می­کنند (Birnbaum, 1983) ، تفاوت­های عمده در فرهنگ­های دانشگاهی اهميت سابق خود را از دست می­دهند.

اين سه سيستم فرهنگی – سيستم آموزش ملی، حرفة دانشگاهی، و رشتة علمی – تأثير عميقی بر هاکسلی داشته­اند؛ چنانکه بر اکثر سازمان­های ديگر نيز چنين تأثيری داشته­اند.

نيروهای دخيل در تفاوت­های فرهنگی. آشکارترين منبع تفاوت فرهنگی از درون خود سازمان نشأت می­گيرد. در هر دانشگاهی، اسطوره­ها، افسانه­ها، داستان­ها و حکايت­ها، و نمادها به مرور زمان، واجد معنا می­شوند و به ايجاد حس جامعه­ای واحد بودن کمک می­کنند و به تشويق تعهد مدد می­رسانند. با اين حال، قوت اين فرهنگ­ها به ميزان گسترده­ای متفاوت است. فرهنگ­های نيرومند به احتمال زياد در دانشگاه­هايی ديده می­شود که کوچک­اند، قسمت­های وابسته به هم دارند، قديمی­اند، تجربيات مختلفی از تأسيسی سخت و تحولات عظيم دارند و به شکل موفقيت­آميزی جهت بقای خود و حفظ موقعيتشان کوشيده­اند (Clark, 1983; Masland, 1985) .

يکی ديگر از منابع اصلی تفاوت­های فرهنگی، در ميان بخش­های دانشگاه­ها، نظير مدارس عالی محلی، دانشگاه­های پژوهشی، يا دانشگاه­های علوم انسانی هويدا می­شود. اعضای هيأت امنای اين گونه دانشگاه­ها و مديران آنها، واژگان متفاوتی را به کار می­گيرند، در انجمن­های متفاوتی عضويت دارند، نشريات متفاوتی را مطالعه می­کنند، بر اهميت مأموريت­ها و اهداف متفاوتی تأکيد می­ورزند، و هيأت علمی آنها نيز به احتمال زياد علايق و تخصص­های متفاوتی دارند.


تمايزات فرهنگی

. هر دانشگاهی، از جمله هاکسلی، ويژگی­های منحصر به فردی دارد. در يک سطح، فرهنگ­های سازمانی، نظير شخصيت­های فردی، به طور کلی متمايزند. اما چنين نيست که همه اين تمايزها فی­الواقع تفاوتی را ايجاد کنند. تفاوت­های فرهنگی در ميان دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی ناشی از پيش­فرض­ها و باورهاست نه ناشی از تفاوت­های سطحی در ساختار اداری يا برنامة علمی (Schein, 1985) . سازمان­ها به ميزان گسترده­ای احتمالاً در اين ارزش­ها با ساير گروه­های مشابه خود مشارکت دارند، گرچه شايد اين ارزش­ها در ضمن رويه­ها و روش­هايی تا حدی متفاوت منعکس شوند. برای دانشگاه هاکسلی، همچون ساير سازمان­ها (Wilkins and Ouchi, 1983) ، پيشينة فرهنگ­های مشترک گروه­های همانند در اکثر موارد تأثير بيشتری نسبت به تفاوت­های سازمانی دارد.


فرهنگ و محيط

. در فصول قبل، از محيط به سان چيزی «بيرون» از سازمان بحث شد. اما می­توان گفت که «باورها، هنجارها، قوانين و آگاهی­ها فقط در بيرون نيستند بلکه افزون بر اين، در داخل نيز هستند. مشارکت­کنندگان، ذينفعان، ارباب رجوع، همگی در حمل و انتقال اينها سهيم­اند. لذا، محيط­های سازمانی به نحو چشمگيری مهاجم­اند. به گفتة پوگو، ما به محيط رسيده­ايم؛ و آن خود ماييم!» (Scott, 1983. P.16) . فرهنگ دانشگاه هاکسلی بر فرهنگ­های سيستم­های بزرگ­تر، که فرهنگ هاکسلی جزئی از آنهاست، تأثير می­گذارد. گرايش سازمان­ها به تطبيق دادن خود با محيط­هايشان بدين معناست که فرهنگ در هاکسلی از بسياری جهات همچون فرهنگ­های ديگر دانشگاه­هاست.

اما جنبة مهم ديگری هم هست که مشخص­کنندة محيط بيرونی و همچنين محيط درونی هاکسلی است. در فرآيند مفهوم­سازی، سازمان­ها با محيط خود تعامل می­کنند. اما محيطی که سازمان­ها به آن واکنش نشان می­دهند محيط «واقعی» نيست، بلکه محيط نمايشی است – يعنی محيطی است که سازمان آن را از طريق فرآيندهايی که نگرش­ها و معانی را تحت­تأثير قرار می­دهند درک می­کند. در يک معنای واقعی، «سازمان­ها محيط­های خود را از ميان طيفی از گزينه­ها انتخاب می­کنند، و سپس به نحو گزينشی محيط­هايی را که خود در آن مستقرند، ادراک می­کنند.» محيط­های سازمانی به ميزان زيادی توسط خود سازمان­ها ابداع می­شوند!


اسطوره­ها و مديريت

. در يک جهان عقلانی، دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی به نحوی سازماندهی و مديريت می­شوند که فعاليت­هايشان به نحو مؤثری مورد پشتيبانی قرار گيرد يا به اهدافشان برسند. در چنان جهانی، دانشگاه­ها و مراکز آموزش عالی واجد ساختارهايی خواهند بود که فرآيندها، قوانين، و اهداف تعيين شده را پيش ببرند. فی­الواقع، نهادهای آموزشی فعلاً چنين ساختارها، قوانين و اهدافی دارند. ولی اين امر نحوة کار عملی آنها را معين نمی­کند برخی از افراد، اين اختلاف را (ميان مقام نظر و عمل) نشانة ضعف­های مديريت يا رهبری می­دانند. اما نگرش ديگری نيز هست که در محتوايی فرهنگی ريشه دارد که پيشتر دربارة آن بحث کرديم. اين نگرش، اختلاف را امری ضروری و واجد کارکرد می­داند (Meyer and Rowan, 1983) .

جوامع، در مورد اينکه دانشگاه­هايشان بايد چه ساختار و کارکردی داشته باشند، انتظاراتی را ايجاد می­کنند. اين انتظارات، که بخشی از فرهنگ مشترک است، به انحای گوناگون تقويت می­شوند؛ مثلاً به وسيلة درخواست­های قانونی، اعمال و نظرات ذينفعان مهم، يا دارا بودن اعتبار اجتماعی. اين واقعيت اجتماعی مشترک، سازمان را مجبور می­کند تا روش­ها، ساختارها و برنامه­هايی هماهنگ با آن تدوين کند. وقتی که انتظارات اجتماعی، ساختار رسمی سازمانی را تحت تأثير قرار دهد، می­توان آن را انتظارات را نوعی «اسطوره­های عقلانی شده» دانست. اين انتظارات از اين جهت «عقلانی نشده­اند» که برای دستيابی به درخواست­های تخصصی سازمانی، ضروری دانسته می­شوند؛ آنها اسطوره­اند، زيرا اساساً به عنوان سازوکارهای اجتماعی مجازی مورد پذيرش قرار گرفته­اند که نيازی به دليل و اثبات ندارند.

مثال­های اسطوره­های عقلانی شده­ای که بر مراکز آموزش عالی تأثير می­گذارند، بسيار است. مثلاً، دانشگاه هاکسلی اظهاراتی را در باب هدف تدوين کرده است (تا اثربخشی سازمانی را افزايش دهد)؛ در قسمت پذيرش به نمرات SAT توجه می­شود (برای تضمين کيفيت علمی)؛ وظايف کاری را تعريف کرده است (تا از دوباره­کاری­ها جلوگيری شود)؛ و نمودار سازمانی را تهيه کرده است (برای اينکه ارتباطات و تفويض اختيار را تسهيل کند). تقريباً همه در دانشگاه قبول دارند که هر يک از اينها «ضروری» است. اما تعداد اندکی هستند که قادرند به حوادث ويژه­ای اشاره کنند که اين فرآيند «ضروری» يا قاعده و قانون در منجر شدن به نتايج تعيين شده واقعاً نقش داشته است. در واقع هاکسلی برای اينکه کار خود را به نحو بايسته و شايسته­ای انجام دهد چندان به قوانين خود توجه نمی­کند.

هاکسلی از ديدگاه عمومی، دانشگاهی آينده­نگر و موجه است که قادر است در برابر ادعاهای غيرعقلانی و بی­اثر مقاومت کند – البته تا زمانی که بتواند موجوديت برنامه­های درازمدت، بيانات مربوط به مأموريت­ها، و سيستم پاسخگويی را که دانشگاه­ها بايد داشته باشند، موجه و آينده­نگر معرفی کند. چنين برنامه­ها، بيانات و سيستم­هايی ممکن است به جای اينکه تأثيری مهم و معنی­دار داشته باشند، واجد تأثيری نمادين و تشريفاتی باشند. مثلاً، چه بسا برای هاکسلی، مهم­تر اين باشد که اظهار بدارد «برنامه­ای راهبردی داريم»، به جای اينکه برنامه­ای را به اجرا بگذارد.


 

1. making decision

2. making sense

1. Artium

[4]. Heep

[5]. Community colleges

[6]. State universities

[7]. Liberal art colleges

[8]. Pogo