|
آغاز
سخن
مديران
خطی،
سازمانها
را
«سيستمهايی
سلسله
مراتبی
جهت
انجام
اعمال
مهم
در
دنيايی
قابل
درک»
تلقی
میکنند
(March,
1982,
P.1)
.
اين
مديران
انتظار
دارند
که
سازمان
را
به
سوی
تحقق
هدفهايش
سوق
دهند.
آنان
از
سيستمهای
پيچيده
برنامهريزی
و
بودجهبندی
برای
کمک
به
تصميمهای
منطقی
و
احتمالاً
بهتر،
طرفداری
میکنند.
هر
کسی
تمايل
دارد
که
رفتاری
عقلانی
داشته
باشد.
تصميمگيری
در
مورد
اقداماتی
که
دسترسی
دانشگاه
را
به
اهداف
تعيين
شده
افزايش
میدهد،
احتمالاً
از
سوی
افراد
زيادی
به
عنوان
ايدهآل
نحوة
عملکرد
مديران
تلقی
میشود.
اما
همان
اندازه
که
اين
ايدة
رفتار
عقلانی،
معقول
به
نظر
میرسد،
در
عمل
در
دانشگاه
هاکسلی
اغفالکننده
است.
بسياری
از
آنچه
در
آن
دانشگاه
رخ
میدهد،
با
اصول
تحليلی،
که
«منطقی»
و
«درست»
به
نظر
میرسند،
سازگاری
ندارد.
اما
آيا
اين
چيز
خوبی
است؟
آيا
اگر
هاکسلی
با
الگوهای
منطقی
هماهنگ
شود
میتواند
عملکرد
بهتری
داشته
باشد؟
آيا
برخی
از
ويژگیهای
سازمانی
غيرمعقول
دانشگاهها
میتوانند
تأثيری
بر
مفيدبودن
الگوهای
عقلايی
داشته
باشند؟
و
اگر
مشارکتکنندگان
در
فرآيندهای
مديريتی
و
سازمانی
در
هاکسلی
اصلاً
علاقهای
به
عقلايی
بودن
نداشته
باشند،
اساساً
به
چه
چيز
علاقه
دارند؟
در
اين
فصل
اينگونه
پرسشها
را
بررسی
میکنيم
|